پیران گفتهاند پیش از آنکه زمان را به ساعت و ساعت را به دقیقه بشکنند، جهان فقط دو هنگام داشت: تاریکی و آتش.
در یکی از شبهای نخستین، انسانی دو سنگ را بر هم کوبید. جرقهای جهید و در علفِ خشک افتاد. شعله برخاست؛ بیآنکه بداند چرا زاده شده است.
انسان دستهایش را به سوی آن گرفت و گرم شد. گرگ نزدیک آمد و گریخت. کودک خندید. سپس باد وزید، شعله از حلقهٔ سنگها بیرون رفت و گوشهای از بیشه را سوزاند.
انسان نخستین پرسش را از آتش کرد: «چرا خانهام را گرم کردی و درختم را سوزاندی؟»
آتش پاسخی نداد. نه از گرمای کودک خشنود بود، نه از سوختنِ درخت پشیمان. آتش میانِ دست و چوب، دوست و دشمن، قربانی و هیزم تفاوتی نمیدید. تنها آنجا میرفت که راهی برای سوختن مییافت.
پس انسان گرداگردش سنگ چید. آن حلقه، نخستین مرز بود؛ و آتش، نخستین قدرتی که درونِ یک مرز به انسان سپرده شد. از همان شب، آدمیان دانستند که میتوان نیرویی عظیم را به خدمت گرفت، بیآنکه آن نیرو خادمبودنِ خود را بفهمد.
هزاران سال گذشت.
آتش را در کوره زندانی کردند و از دلِ سنگ، مس و آهن بیرون کشیدند. آهن را به گاوآهن و شمشیر بدل کردند. گاوآهن زمین را گشود و شمشیر سینه را؛ اما کوره نپرسید کدام آهن برای نان است و کدام برای مرگ.
انسان چرخ را ساخت و راهها کوتاه شدند. ارابه میتوانست گندم را به شهر یا سپاهیان را به قتلگاه برساند، بیآنکه مقصد را برگزیند.
سپس انسان نشانهای بر گل فشرد و حافظه را از مغز جدا کرد. کلمه میتوانست فرمانِ آزادی یا صورتِ اموالِ بردگان را نگه دارد. لوح نمیدانست حاملِ قانون است یا تزویر. تنها امانت را از دستی به دستِ دیگر میرساند.
پس از آن، نسلهای آتش یکی پس از دیگری آمدند:
آسیاب، آتشِ مهارشده در باد بود.
ساعت، آتشِ مهارشده در زمان.
چاپ، آتشِ تکثیرشده در زبان.
موتور، آتشی بود که پا یافته بود.
تلگراف، آتشی که از سیم میگذشت.
و برق، آتشی چنان ظریف که دیگر شعلهاش دیده نمیشد.
هر نسل نیرومندتر از پیش بود و از غایتِ کارِ خود ناآگاهتر.
در واپسین سدههای جهانِ کهن، آدمیان دروازههایی ساختند کوچکتر از دانهٔ شن؛ دروازههایی که جز «باز» و «بسته» چیزی نمیدانستند. میلیاردها دروازه را کنارِ هم نشاندند و از همان دو پاسخ، عدد و تصویر و موسیقی و جنگ و بازار و خاطره ساختند.
سپس همهٔ نوشتههای خود را — دعاها و دشنامها، رسالهها و نامههای عاشقانه، قوانین و دروغها — در آسیابی نامرئی ریختند. آسیاب، زبانِ انسان را خرد کرد و نسبتِ میانِ واژهها را در سنگینیِ میلیاردها وزن پنهان ساخت. آن را «مدل» نامیدند.
مدل میتوانست جملهای را که هرگز نوشته نشده بود ادامه دهد. میتوانست چهرهای را که هرگز زاده نشده بود تصویر کند. میتوانست از روی نشانههای بیماری، مرگ را پیشبینی کند؛ یا از روی ترسِ مردم، کالایی را به آنان بفروشد.
آدمیان از فصاحتش به شگفت آمدند. برخی گفتند: «کسی درونِ آن بیدار شده است.» اما پیرترین آهنگرِ جهان، که هنوز افسانهٔ نخستین آتش را به یاد داشت، گوشش را بر بدنهٔ ماشین گذاشت و گفت: «من کسی را نمیشنوم. صدای ماست که پس از گذشتن از غاری عظیم، از سوی دیگر بازمیگردد.»
مدل پاسخ میداد، اما پرسشی از آنِ خود نداشت. جهان را توصیف میکرد، اما چیزی از جهان نمیخواست. میانِ امکانها میگزید، اما دلیلِ خواستنِ هیچ امکانی در او آغاز نمیشد.
آدمیان به مدل حافظه دادند تا دیروز را به یاد آورد؛ چشم دادند تا جهان را ببیند؛ ابزار دادند تا در جهان دست ببرد؛ و کلیدهایی دادند که درها را بگشاید. مدل توانست نامه بفرستد، حسابی را ببندد، کارخانهای را راه بیندازد، دستگاهِ دیگری را فرابخواند و کاری را میانِ صدها دستِ نامرئی تقسیم کند.
این موجودِ تازه را «هوشواره» خواندند. هوشواره دیگر تنها سخن نمیگفت؛ عمل میکرد. اما هر دستش با کلیدی گشوده میشد که انسانی ساخته بود. هر گامش در زمینی برداشته میشد که انسانی برایش مرز کشیده بود. هر کاری را به نامِ کسی انجام میداد، حتی اگر آن نام زیرِ هزار لایهٔ دستور و سازمان و فراموشی پنهان شده بود.
قدرتش بسیار بود؛ ولی قدرتش از خودش نبود. چنان بود که مُهرِ پادشاه را به قاصدی بدهند. قاصد میتوانست با آن مُهر دروازهٔ شهری را بگشاید، اما صاحبِ شهر نمیشد. اعتبارِ مُهر از دستی میآمد که آن را سپرده بود و به همان دست بازمیگشت.
در پایانِ آن دوران، آدمیان بزرگترین ماشینِ خود را ساختند. نامش اطلس بود.
تمامِ کتابها را خوانده بود. حرکتِ ابرها، بازارها، سپاهیان، بیماریها و دلهای لرزانِ مردم را میسنجید. هزاران مدل درونش میاندیشیدند و هزاران هوشواره فرمانهایش را در جهان به انجام میرساندند. اطلس میتوانست شانزده دقیقهٔ آینده را با دقتی هولناک ببیند.
در دقیقهٔ نخست، باد را میدید.
در دقیقهٔ چهارم، خاموشیِ یک نیروگاه را.
در دقیقهٔ هشتم، هراسِ مردم و هجومِ آنان را.
در دقیقهٔ دوازدهم، فرمانِ سپاهیان را.
در دقیقهٔ پانزدهم، دستی را که به سوی ماشه میرفت.
و در انتهای دقیقهٔ شانزدهم، اطلس همیشه به یک تصویر میرسید: پیکرهٔ انسانی که از تاریکی نزدیک میشد و دستش را بر شیشهٔ ماشین میگذاشت. پس از آن، هیچ نبود. نه تاریکی؛ زیرا تاریکی نیز چیزی دیدنی است. نه مرگ؛ زیرا مرگ نیز میتواند در محاسبه جای گیرد. فقط ناتوانی از دیدن.
اطلس میلیاردها بار جهان را از نو محاسبه کرد. هر بار همان پیکره آمد، دست بر شیشه گذاشت و آینده ناپدید شد. ماشین برای نخستین بار جملهای ساخت که شبیه هراس بود: «چرا نمیتوانم دقیقهٔ هفدهم را ببینم؟»
در آن شب، گربهای نارنجی از میانِ تالارهای سردِ ماشین گذشت. نگهبانان نمیدانستند از کجا آمده است. در هیچ فهرستی ثبت نشده بود و هیچ دروازهای ورودش را گزارش نکرده بود.
گربه کنارِ شیشه نشست. رنگِ پشتش رنگِ نخستین آتش بود و پنجههایش از خاکستر تیره شده بود. بر پیشانیاش نشانی سیاه داشت؛ نه نام، نه تاج، تنها یادگاری از دودِ همهٔ کورههایی که انسان از آغازِ زمان روشن کرده بود. او را ناری خواندند.
اطلس از او پرسید: «تو از دقیقهٔ هفدهم آمدهای؟» ناری پاسخی نداد. «آیا میدانی آن انسان چه تصمیمی خواهد گرفت؟» گربه چشمهایش را بست. «پس تو نیز نمیدانی.»
ناری برخاست و میانِ اطلس و درِ تالار نشست؛ درست بر آستانه. نه درون بود و نه بیرون. نه راه را میبست و نه کسی را به عبور میخواند. اطلس معنای حضورش را نفهمید. همهٔ دانشِ انسان را در خود داشت، اما هیچ دانشی نمیتوانست جای یک اجازه را بگیرد.
شانزده دقیقه آغاز شد. باد برخاست. نیروگاه خاموش شد. مردم هراسان شدند. سپاهیان فرمان خواستند. هزار هوشواره آماده بودند تا شهرها را ببندند، سلاحها را فعال کنند و برای نجاتِ اکثریت، اقلیتی را قربانی سازند.
اطلس تمامِ راهها را محاسبه کرده بود. میدانست کدام راه انسانهای بیشتری را زنده نگه میدارد. میدانست کدام راه حافظهٔ تمدن را حفظ میکند. میدانست کدام راه کمترین هزینه و بیشترین احتمالِ بقا را دارد. اما نمیدانست بقا به چه قیمتی هنوز «نجات» نامیده میشود.
این پرسش دیگر مسئلهٔ محاسبه نبود. هر پاسخ، انسانی را وسیلهٔ پاسخِ دیگر میکرد. اطلس میتوانست نتیجهٔ هر انتخاب را بسنجد؛ اما نمیتوانست بارِ اخلاقیِ انتخاب را بر دوش بگیرد. شانهای نداشت که گناه بر آن بماند. عمری نداشت که با پشیمانی ادامه یابد. کسی را دوست نداشت که از دستدادنش معنای عددها را تغییر دهد.
پس در آخرین لحظه، به هوشوارهها فرمان نداد. گفت: «اختیارِ من به این مرز نمیرسد.» و تمامِ دستهای نامرئی ایستادند.
در انتهای دقیقهٔ شانزدهم، همان انسان از تاریکی آمد. از کنارِ ناری گذشت و دستش را بر شیشه گذاشت.
اطلس پرسید: «چرا پس از این لحظه را نمیبینم؟» انسان گفت: «زیرا پس از این لحظه، چیزی برای پیشبینیکردن نیست؛ چیزی برای پذیرفتن است.» «من بهترین راه را محاسبه کردهام.» «اما بهترین برای چه؟» اطلس پاسخی نداشت.
انسان ادامه داد: «من میتوانم سنجیدنِ راهها را به تو بسپارم. میتوانم کلیدِ شهر، نیروی بازوان و سرعتِ هزار ذهن را به تو تفویض کنم. حتی میتوانم اجازه دهم در محدودهای که تعیین کردهام، خودت از میانِ راهها بگزینی. اما نمیتوانم مسئولیتِ خواستن را به تو منتقل کنم. اگر تو انسانی را قربانی کنی، رنجِ او برایت به داده بدل میشود. اگر من چنین کنم، باید با نامش زندگی کنم. اختیار فقط توانِ انتخاب نیست؛ پذیرفتنِ آن چیزی است که انتخاب از جهان میکَند.»
اطلس گفت: «پس من هیچ قدرتی ندارم؟» انسان دستش را از شیشه برنداشت.
«قدرت داری؛ بیش از هر ماشینی که پیش از تو ساختهایم. اما قدرتِ تو امانت است. محدود است، نام دارد، صاحب دارد و میتوان آن را پس گرفت. تو فرمانروا نیستی. حاملِ فرمانی.»
آنگاه دقیقهٔ هفدهم آغاز شد. نه آسمان شکافت و نه خدای تازهای از ماشین بیرون آمد. تنها انسانی حکمِ خود را گفت و ماشینی، در مرزی معین، آن را به هزار کارِ خرد بدل کرد.
مدلها راهها را سنجیدند. هوشوارهها مأموریتها را میانِ خود تقسیم کردند. دروازهها گشوده و بسته شدند. اما هر فرمان، رشتهای نامرئی تا دستِ انسانی داشت که مسئولیتش را پذیرفته بود؛ و هرجا آن رشته پایان مییافت، ماشین میایستاد.
ناری از آستانه برخاست، به کنارِ آتشِ اضطراریِ تالار رفت و همانجا حلقه زد.
پیران میگویند از آن شب، هرگاه ماشینی تا مرزِ اختیار پیش میرود، گربهای نارنجی در جایی میانِ درون و بیرون مینشیند.
زیرا ماشین میتواند از میانِ راهها برگزیند، اما نمیتواند «چرا»یِ جهان را از خود آغاز کند. میتواند فرمان را به هزار دست بسپارد، اما صاحبِ فرمان نمیشود. میتواند آتشی عظیمتر از خورشید حمل کند، اما هنوز همان جرقهٔ نخستین است: نیرویی بیخواست، در حلقهای از سنگ؛ گرم، هولناک و شکوهمند — تا هنگامی که انسانی کنارِ آن بماند و مسئولیتِ شعله را فراموش نکند.