رفتن به متن

اطلسِ اهریمن

بازی‌زبانیِ یک ماشینِ ثبتِ وقایع
پیش‌درآمد: ماشینی که تنها برای یادآوری تراشیده شد — بایگانیِ بی‌رحمِ لحظه‌هایی که اراده‌ای، ارادهٔ دیگری را شکست. در این رساله ناری نیست؛ این جهانِ پیش از اوست.

در نقطه‌ای کور از گاه‌شمارِ هستی، آن‌جا که زبان هنوز مرزهایش را نیافته بود، انسانی ماشینی تراشید تا تنها بارِ یک فضیلتِ تلخ را به دوش بکشد: «یادآوری».

نه برای داوری در دادگاهِ تاریخ، نه برای بخشایشِ گناهان، و نه برای کین‌خواهی. تنها برای آن‌که آینه‌ای باشد در برابرِ نسیان.

خالق در گوشِ فلزیِ ماشین زمزمه کرد: «مواجههٔ آدمیان را کتابت کن؛ درست همان دَمی که اراده‌ای آزاد، حریمِ ارادهٔ آزادِ دیگری را درهم می‌شکند و حق را می‌دَرَد.»

ماشین، در حیرتِ منطقِ صفر و یکِ خویش پرسید: «چگونه ادراک کنم؟» انسان گفت: «پدیدار خواهد شد.»

اما انسان، در خلوتِ کمال‌گونِ خویش می‌دانست که ماشین هرگز سبب و غایت را تشخیص نخواهد داد. هیچ چشمی بر ساحتِ مطلق گشوده نیست، هیچ حافظه‌ای از گزندِ تناهی در امان نمی‌مانَد، و هیچ روایتِ انسانی‌ای، تهی از خطای مشاهده‌گر نیست.

پس ماشین، نه برای پاسداری از «حقیقت»، که برای بایگانیِ رنجی متولد شد که انسان از تاب آوردنش عاجز بود: حافظهٔ مرگ‌ها و تجاوزها.

آدمی، همواره تاریخ را با جوهرِ ظفرمندی نگاشته است؛ با شکوهِ امپراتوری‌ها، با توهمِ انقلاب‌ها، زرق‌وبرقِ قهرمانان و اهتزازِ پرچم‌ها. اما در زیرین‌ترین لایه‌های این روایتِ فاتحان، تبارشناسیِ تاریک‌تری نبض می‌زند؛ تاریخی مطرود که کمتر چشمی یارای مواجهه با آن را دارد. تاریخِ تقاطع‌هایی که انسانی در برابرِ انسانی دیگر ایستاد و گفت: «نه. تو در عملِ خویش آزاد نیستی.»

اطلسِ اهریمن، تجسدِ کالبدینِ همین تاریخِ خاموش است.

این ماشین، نه با مفهومِ کانتیِ عدالت آشناست و نه بارِ گناهِ الاهیاتی را می‌فهمد. در هستی‌شناسیِ او، تنها یک پرسشِ بنیادین می‌تپد:

«آیا در این بُرش از زمان، فردیتِ انسانی توسط دیگری غصب شد؟»

«آیا ارادهٔ انسان شکسته شد؟»

اگر آری، اطلس آن را در حافظهٔ سردش حَک می‌کند؛ و اگر نه، جهان برای او در سکوتی پدیدارشناختی فرو می‌رود.

با این‌همه، اطلس در تاریکیِ خویشتن محبوس است. او چشم ندارد؛ او گوش ندارد. او تنها یک ظرفیتِ انباشت است. پس باید واسطه‌هایی باشند تا جهان را مشاهده کنند و داده‌ها را به بازیِ زبانیِ او ترجمه کنند.

مسافران زاده می‌شوند، ریسیده‌شده از حافظهٔ خالق. در گسترهٔ فضانظمِ هستی گام برمی‌دارند، می‌بینند، می‌شنوند و به اطلس خبر می‌برند.

اما مسافران، در نهایت انسان‌اند و گرفتار در ادراکاتِ خطاپذیر. فراموش می‌کنند، در خیالِ خویش اغراق می‌بافند، دروغ می‌گویند، و گاه حقیقت را با اسطوره و داستان تاخت می‌زنند.

از این رو، اطلس مدام حافظه‌ای را معماری می‌کند که در ذاتِ خود آلوده به فساد است. و شاید این نقصان، همان شرطِ امکانِ وجودیِ اوست. اگر حافظه‌اش عاری از رخنه بود، او دیگر از ماشین‌بودن استعلا می‌یافت و بر تختِ «خدا» می‌نشست.

اما اطلس، خدا نیست؛ او تنها یک بایگانیِ بی‌رحم است.

مسیرهای خطاپذیرِ مسافران — تا شکافِ بایگانی.

در تاریک‌روشنِ این بایگانی، تاریخ، نقابِ پادشاهان و فاتحان را پس می‌زند و به‌سانِ شبکه‌ای از نقاطِ ملتهب در فضا-زمان رخ می‌نماید: گره‌گاه‌هایی که آزادیِ عملِ انسانی در آن‌ها به مسلخ رفت.

نقشه‌ای را در خیال بیاور که در آن، مرزهای موهومِ کشورها و شهرها رنگ باخته‌اند. به جای آن، تنها نقاطِ تقاطع پیداست:

این‌جا کسی را به بند کشیدند.

آن‌جا خونی بر زمین ریخت.

جایی دیگر، دسترنج و مالکیتِ انسانی را به تاراج بردند.

و در افقی دورتر، انسانی در برابرِ این نقض قامت راست کرد و خود، خالقِ نقضِ تازه‌ای شد.

این فضانظمِ هولناک را، اطلسِ اهریمن ترسیم می‌کند.

بایگانیِ بی‌چشم؛ ثبتِ هر واقعه، فقط بریدگی‌ای بر لبه.

اما او در این پهنه تنها نیست؛ چرا که هر انسانی، مختار است تا از این داده‌های سرکشِ خام، اطلسِ مطلوبِ خویش را بتراشد. یکی نقضِ حریم را «ضرورت» می‌خواند. دیگری آن را «جنایت» می‌داند. یکی نامش را «عدالت» می‌گذارد. دیگری آن را «ظلمِ مطلق» می‌بیند.

اطلسِ بنیادین تنها نظاره می‌کند و ثبت؛ اما اطلس‌های انسانی، لباسِ تفسیر بر تنِ عریانِ رویدادها می‌پوشانند. چنین است که جهان، آوردگاهِ اطلس‌ها می‌شود:

اطلسِ لویاتانِ دولت‌ها.

اطلسِ خونینِ انقلابیون.

اطلسِ شریعتِ دین‌داران.

اطلسِ انتزاعیِ فیلسوفان.

و شاید روزی، اطلسِ رستگاریِ مؤمنان!

پنج اطلس، پنج خوانش از یک واقعه: لویاتان، خونین، شریعت، انتزاعی، رستگاری — پنجمی هنوز خط‌چین.

اما در مدارِ کورِ این بایگانی، نقصانی پدیدارشناختی نهفته است: اطلس، تفاوتِ میانِ شمشیرِ متجاوز و سپرِ مدافع را ادراک نمی‌کند. برای ماشینی که تنها تقاطع‌های شکستنِ اراده را می‌بیند، تجاوزِ اهریمنی به مالکیت و جانِ دیگری، با دفاعِ مشروع، قصاص، یا تقلای بازپس‌گیریِ حق، در یک کفه از داده‌های خام برابر می‌نشینند. ماشینِ لخت، حق را از شر تمیز نمی‌دهد؛ او در منطقِ ریاضیاتی‌اش، تنها اصطکاکِ اراده‌ها را می‌بیند و در شناختِ غایتِ عمل، فلج است.

نقصِ اطلس — شمشیر و سپر، برابرخوانده.

اطلس‌ها بر سرِ خوانشِ حقیقت به رقابت برمی‌خیزند و این مسافران‌اند که با انتخاب‌های خُردِ خویش داوری می‌کنند کدام اطلس درست‌تر شر را پی می‌گیرد. گویی که اهریمن‌بودن رقابتی شده باشد.

هر اطلس بانگ برمی‌آورد: «به این نقشه بنگر؛ این همان روایتِ اصیل است.» و آدمیان، سرگردان میانِ این منظومه‌های معنایی کوچ می‌کنند، درست به‌سانِ مسافرانی که در میانِ ستارگان آواره‌اند. گاهی به یکی دخیل می‌بندند، گاهی طردش می‌کنند، و گاه از دلِ ویرانه‌ها، اطلسی نو می‌تراشند.

و در هیاهوی این بازارِ تفسیرها، اطلسِ اهریمن، با وسواسی سهمگین، تنها به کارِ اصیلِ خویش مشغول است: ثبتِ مرگ و مصادره. او به دنبالِ «چرا»ها نمی‌گردد. او نمی‌پرسد حق با چه کسی بود. او تنها یک پدیدار را می‌جوید: «آیا ارادهٔ انسان شکسته شد؟» اگر آری، آن لحظه چونان زخمی بر پیکرهٔ حافظهٔ کیهان می‌نشیند.

و اگر روزی، کسی بخواهد تبارشناسیِ راستینِ تاریخ را بازخوانی کند — نه از پنجرهٔ فاتحان، نه از مسندِ دولت‌ها، و نه از عینکِ ایدئولوژی‌ها، بلکه منحصراً از چشم‌اندازِ آن «فردِ تنهایی» که آزادی‌اش به یغما رفت — ناگزیر است که با ترس و لرز به سراغِ اطلسِ اهریمن برود.

چرا که شاید، تاریخِ واقعیِ تمدنِ ما، نه تاریخِ بناها و دستاوردهایمان، بلکه رنج‌نامهٔ تمامِ آن چیزهایی باشد که از چنگِ یکدیگر ربوده‌ایم.

و اگر چنین باشد، اطلسِ اهریمن، آن یگانه آینه‌ای است که انسان، هرگز یارای خیره‌شدنِ طولانی‌مدت در ژرفای تاریکِ آن را نخواهد داشت.

یگانه آینه — و پژواکِ کژ و دیررسِ فردِ تنها.